درد هجران

مثنوی‌های بلند حکمت‌آموز در شناخت هجران نفس و گوهر عشق

 

خداوندِ آفریده‌ها عاشق است و به عشق می‌آفریند و آفریده‌های خود را به عشق، دوست دارد. او با هر پدیده‌ای و میان هر پدیده‌ای و دلش هست؛ چون آنان را دوست دارد. او چون آفریده‌های خود را دوست دارد، آنان را بر دل خویش قرار می‌دهد. او در دل هر ذره‌ای میهمان است؛ چون آنان را دوست دارد. او در دل هر پدیده‌ای، میان او و دلش هست؛ برای این که مواظب آنان باشد تا گزندی نبینند؛ زیرا آنان را دوست دارد. وقتی پایی می‌شکند، پیش از آن، دل خداست که شکسته است. کسی که دل پدیده‌ای را می‌شکند، نخست دل حق‌تعالی را شکسته است:

«ساقی از جام می و مطرب از چنگ و دفش

شیخ از منبر و صوفی ز فنای جسدش

هر یک از حال دل خویش سخن گفته و از

دل چاکینهٔ صد چاک خدا کو خبرش!!»

ماجرای عشق و عاشقی حق‌تعالی، حکایت شگرفی است. هر پدیده و هر آفریده‌ای برای حق‌تعالی، تمامی هستی اوست، که با تمامی هستی خود، در اوست و او را با تمامی وجود خود می‌خواهد و درد هجران او را با خود دارد. او چون تمامی پدیده‌ها را دوست دارد، تمامی آنان را به سوی خود خوانده و به سوی خویش حرکت داده است. حشر تمامی پدیده‌ها با حق‌تعالی است، چون حق‌تعالی آنان را به کشش عشق خود برای رسیدن به جناب خویش به کوشش واداشته است. این عشق خداست که به پدیده‌ها حرارت می‌دهد. این حرارت، همان حیاتِ هر پدیده است. حیات هر آفریده‌ای از آتش عشق خداست و همین حرارت است که به آنان حرکت و درد هجران و فراق می‌دهد. مفهوم «حیات» و حقیقت آن، بدون رمزگشایی از حقیقت عشق حق‌تعالی به دست نمی‌آید و رازی سر به مهر باقی می‌ماند. تمامی تکاپوها و خواستن‌ها از هجر حق‌تعالی است و همه درد هجران دارند که برای «وصول» در تلاش هستند؛ دردی که در حیات هر پدیده‌ای ریخته شده است:

«پیشه کن دردی که درمانش خود اوست

پیشه کن سختی که آسانش خود اوست

سوز من از توست، ای نازک‌جبین!

زنده‌ام بهر تو، ای جان‌آفرین!

قدر هر دردی به سوز و ساز اوست

ورنه بی می، کی نوایی در سبوست!

هر که سوزش نیست، سازش بی‌صداست

هر که روحش نیست، جانش بینواست

لطف حق بر تو همین ساز است و سوز

ناز کم کن، لب ز هر شِکوه بدوز»!

ستایش خدا راست