رفت ترسم از دل آن روزی که از کف شد پدر

بی‌هراسم، هم‌چو شیران از پی کفتارها

دل گرفتار غم و درد فراوان بوده است

چون که کفر و دین دلم را داده بسی آزارها

کفر، کفر و کیش، کفر و کفر و دینم، دین و کفر

سیرم از پیرایه‌ها، اندر همه بازارها

درد من درد گرفتاران در بند بَلاست

کی رهایی باشدم از بند مور و مارها؟

عقرب و افعی فراوان است خود در این زمان

زشتی و نامردمی در دیده و دیدارها!

اعتماد و مردی و مردانگی از یاد رفت

هم‌چو پاکی از دل و جان و سر و دستارها

شور و مستی و صفا دیگر نمی‌بیند کسی

مانده تنها از کرامت، قصه‌ها، آمارها

(168)