کار خاکی چهره تحت است و فوق

کار افلاکی دگر شور است و شوق

آب و دانه بر همه یکسان بود

فرق آن در مشکل و آسان بود

ما و افلاکیم، هر دو سربه‌سر

عاشق آن دلبر نیکو نظر

عاشقم، عاشق به آن ابرو کمان

آن که از او آمده سِرّ و عیان

(338)

عشق او شد چهره دیدار دوست

چهره دیدار او، رمزی ز «هو»ست

شد خزان من هم از سودای او

هادی حکم قضا بی سمت و سو

تو قضا را با قدر پیمانه کن

بعد از آن، گیسوی حکمت شانه کن!

از قضا و از قدر چون بگذری

هست منزل‌های سختِ دیگری

با ارادت بگذر آسان و روان

خود ز منزل‌های پیدا و نهان

از ارادت کار خود آغاز کن

با ارادت صد طلب همساز کن

از طلب بین میل و حب سرورم

با طلب گشتم جدا از پیکرم

شور و شوق «حق» نشد کار ورق

میل «حق» باشد ارادت از سبق

ذات «حق» هرگز نباشد در زمان

میل «حق» عین طلب شد در عیان

گرچه آمد این عیان هم از همان

لیک کثرت می‌شود سودای جان

ورنه وحدت، وحدت و «هو»، «هو» چراست؟

(339)

وحدت حق «هو»، دگر «هو هو» کجاست؟