« 4 »

چهره عشق

دلبر ساده من! زنده کن این جانِ مرا

با حضورت بِنَما تازه، تو پنهان مرا

جلوه کن تا که شود زنده همه چهره عشق

چهره بگشا و بیفزا همه ایمان مرا

دیده، خواهانِ نهان است و عیانِ تو همی

کرده مشکل گُل رخسار تو، آسانِ مرا

دیده بر غیر ندارم چو تو را می‌بینم

بُرده‌ای نیک به یغما سر و سامان مرا

من نگویم که منم یا که تویی زین دو برون

کی جدا می‌کنی از چهره تو عنوان مرا؟

بی‌خبر گشته‌ام از همهمه دور وجود

تا که سرشار کنی حشمت و هیمانِ مرا

دلبرا، شُهره نی‌ام گرچه سرِ دارْ منم

همه دیاری و دیدی دل حیران مرا؟

دیده‌ام آن‌چه که می‌دانم و می‌گویم بیش

مصلحت خواندم و خواندی همه قرآن مرا

آفرین بر تو و بر غبغب نوباوه تو

با که گویم که شکستی درِ زندان مرا

هجر تو بهر نکو از پی دیدار تو شد

بگذر از غیب و سر آور غم دوران مرا

مطالب دیگر