« 2 »

حُسن جهان

بوده عالم سربه‌سر لطف و درستی و صفا

رحم و انصاف و مروّت، خیر و خوبی و رضا

این نظام احسن و آن حُسن روح‌افزای خَلق

جلوه‌ای هست از جمال دلبر دیر آشنا

در دو عالم هر چه باشد خود سراسر حسن توست

شد ظهور تو به عالم، چهره چهره از بقا

آن‌چه در ذهن بشر آیینه هستی‌نماست

چهره‌ای شد از جمال باصفایی بی‌ریا

هر خیال باطل و شکل کج و رنگ سیاه

سایه حکم تو باشد در قدر یا در قضا

چهره بس صاف عالم بوده دیداری ز عشق

تا نماید عارف و عامی، به حکمش اقتدا

رونق و نظم جهان و عدل و دین باشد از او

کرده ابلیس پلید خیره را درگیر ما

حق بدانستی که ابلیس این چنین غوغا کند

شد حساب و پرسش عقبای او کاری به‌جا

گرنمی‌بودآن‌قَسَم،عفوت به هر کس می‌رسید

لیک با دوزخ چه می‌کردی و چه می‌شد جفا؟

عدل تو خوش می‌کند یکسر مدارا با ظهور

تا شود هر دم درستی و کجی از هم جدا

ناز حسنش را تو دیدی، تیر مژگانش ببین

حسن خار و گل چه زیبا خو گرفته با نوا!

حسن‌عالم‌راتوگربینی، همه عشق و صفاست

عصمت حق در دو عالم کرده غوغاها به پا

ذره ذره لطفِ چینِ گیسوانش جاری است

کی نکو شکرش توانی، یا کنی حقش ادا؟