« 40 »

رقص عشق

شور عشقی به جهان، دلبر مه‌رویانی

رهبر کشور جان، قبله‌گه ایمانی

هم‌نشین مَلَک و هم‌سخن رب جلیل

«لن ترانی» ز تو آید، به حقیقت آنی!

درس «حق» مکتبت، ای بازگشای رخ «هو»!

در برت رقص‌کنان، هر دو جهان قربانی

عاشق روی مهت آمده ذرّات وجود

غنچه از مهر تو بشکفته به هر بستانی

از سر عشق تو گردیده دو عالم پیدا

فارغ از چهره‌ای و چهره بی‌پایانی

دلبرا، با دم تو «حق» سر غوغا دارد!

جمله هستی ز تو و در تو، جهان شد فانی

شور و شوقی به دل بی‌هوس خلوتیان

که شفاخانه هر دردی و هم درمانی

مشکل از لطف تو آسان شود، ای بی‌همتا!

جلوه خوف و رجای همه اِنس و جانی

بر زبان کی سزد آخر که بیارم نامت؟

چون به‌جز نام تو کس نیست سزا، عنوانی

ای نکو! بود و نبود دو جهان جمله از اوست!

خوبی هر دو جهان، جان منی، جانانی