« 37 »

پیر عرفان

ایـن دل شده غرق تعب و مستی و حـرمان!

چون چهره‌ی‌خودبسته‌به‌صدزیورودل‌برده‌زخوبان

اندیشه من بوده فقط دیدن آن خال نفس‌سوز

ای بی‌خبر از چهره، بیا در بر آن نقطه پایان

دیوانه منم، لوده منم، کشته آن حسنِ دل‌انگیز

جانم به لب آمد، چو بدیدم رخ آن ماه فروزان

سردادم‌ودل دادم و دین دادم و آن غمزه خریدم

تا آن‌که‌نصیبم‌شداز آن غنچه لب، سهم فراوان

من عاشقم و بر سر این لوده دهم، آن‌چه که دارم!

هم‌دار و ندار و همه آن‌چه که باشد به دل و جان

روزی که بدیدم بَرِ آن قامت و قد، چهره زیبا

بی‌سلسله گردیده و رَستم ز همه مایه امکان

آسوده، تو بردار نقاب و بِکن از سینه دلم را

تا آن‌که رَسَم بی دل و دیده به حضورت، مه تابان!

تو دلبر طنّاز من و ماه من و مهر جهانی

بی‌پرده بیا، سایه بزن بر من و بر دیده گریان

من دیدم و می‌بینم و دیدن شده کار شب و روزم

بردار تو از روی همه زیوروبگذار شود ذاتْ نمایان

دور از سر عقل و سر علم و سر فنّ و دل و دینم

فهم و دل و دین و خرد و عشق منی، دلبر جانان!

رضوانِ منی، جنت و فردوس و همه آخرتی تو

چشم‌ولب‌وروی و قد و بالای منی، ظاهر و پنهان

من فانی تو گشتم و باقی شدم از پرتو عشقت

هر بار که گویی به نکو دل بدهد، سر دهم آسان