« 36 »

چرا؟

چرا ویران نمودی خانه من؟!

چرا آتش زدی، کاشانه من؟!

شکستی تو دلِ پر طاقتم را

نمودی در به در، دردانه من

چو دیدی مستم و دیوانه عشق:

چرا بشکسته‌ای پیمانه من؟!

چرا مسجد گذرگاه عذاب است؟

چرا ویرانه شد میخانه من؟

تو را هرگز نیامرزد خدایم

که بشکستی دل دیوانه من!

منم عاشق، منم دُردی‌کش دهر

بیازردی دل مستانه من

چو کردی شمع دل خاموش، گویی

که سوزاندی پر پروانه من

نکو دیگر نگوید حرفی از خویش

که تو ناخوانده‌ای افسانه من