« 35 »

سرای آسمان

من نگویم نزد تو، از این و آن

فارغ آمد دل، ز هر ظن و گمان

دل چو دادم بر سراپای وجود

خود نهادم، پا به بام آسمان

تا رها گردیدم از جور و جفا

جان من شد با ملایک هم‌عنان

راز دل شد، ناز خلوت در حضور

تا گذشتم از سرای کهکشان

برزخ و معراج و موقف‌ها گذشت

تا رسید این دل، به نزد جانِ جان

جانِ جان رفت و برفتم از پی‌اش

تا که دیدم جانِ جانان، ناگهان!

در حضورش، قد خمیده، سر به زیر

تا به من گفتا، که اکنون گو اذان!

گفتم و گفتم، که تا با حق شدم

فارغ از فعل و صفاتش، هم‌چنان

ذات دیدم، ذاتِ بی وصف و مثال

بی‌تعین، بی‌مکان و بی‌زمان

گفتمش واصل نما، جانم به ذات!

ذات حق، آن ذاتِ بی نام و نشان

تا رسیدم، دیدمش؛ هیهات و آه!

شد تعین بی‌تعین، بی‌مکان

ناگه آمد بر سرم هوش و حواس

شد نکو ناسوت و دیدم خود عیان