« 34 »

دوران ما

دور ما، دور تباهی گشته، یاران را چه شد؟

رفته از دین خیر و پاکی، دکه‌داران را چه شد؟

آب حیوان، خضرِ فرخ بوده خود یک ماجرا

غنچه گل مُرد و دیگر آن بهاران چه شد؟

بی‌خبر گشت این دیار ما ز پاکی و صفا

چهره‌پردازان عرفان کو؟ غزالان را چه شد؟!

چهره پاک محبت رفته از رخسار دهر

مهر و ماه ما خشن شد، باد و باران را چه شد؟

شهر ما خاک سیاهی گشت و برد از ما خوشی

عالمان گشتند شاهان، شهریاران را چه شد؟

رونق و فتح و ظفر بگریخت از دوران ما

مرده در میدان حریف، آخر سواران را چه شد؟

گل نمانده در گلستان، بلبلی نبوَد به باغ

عندلیبان کشته گشتند، آن هَزاران را چه شد؟

زهره و خورشید و ماه ما شده ویران‌سرا

تاک و انگوری نمانده، می‌گساران را چه شد؟

سِرّ حق در دید هستی بوده گویا و خموش

جمله هستی بود سِرّ، کج‌مداران را چه شد؟

شد نکو را زلف دلبر سایه لطف و امید

رفته از جانم تباهی، چهره‌سازان را چه شد؟