« 30 »

نیامد

دیدم همگان را و ندیدم خبر از دین

شد در گرو حرص بشر سوخته آیین

فریاد از این معرکه‌هایی که به‌پا خاست!

کاین‌جا خبری نیست به‌جز دشمنی و کین

ظاهر، خط پاکی و صفا، صدق و مروّت

باطن، شده پاک از همه باور دیرین

دل در گرو هر نظری رفت به هر سو

خیری نرسیدی به کسان، از سر تمکین

فریاد کشیدم که چه شد رسم مروّت؟!

برخاست ندایی که مپرس از غم مسکین؟

این مدعیان، رسم و ره جاه گزیدند

ای جاه! بسوزی که ز تو سوخته پروین

آشفته به امّید وفایم که جهان نیز

آغشته به خون است و خدا رفته به کابین

صد بار برآشفت جهان: یار نیامد!

کی توسن آن یار دلآرا بشود زین؟

دادم همه هستی خود، در ره امّید

بسیار شد این خانه به شوقِ رُخ‌اش آذین

ماندم به جهان در غم آن یار، چه تنها!

فریاد که دل گشته ز غم پر تَرَک و چین

ای وای، نکو! خون به دل خلق خدا شد!

تا یار نشیند به سریر سخنِ دین

مطالب دیگر