« 27 »

قهر دلبری

نه فقط لطف تو را عین عنایت دیده‌ام

بلکه قهرت را به‌جان هم با رضایت دیده‌ام

عاشقم بر لطف و قهرت، هرچه می‌خواهی بکن

ناسپاسی تو را یکسر شکایت دیده‌ام

گر رها سازی مرا در چنگ دیو روزگار

این عمل را از جناب تو حمایت دیده‌ام

تو بلا را در وِلا ریزی، وِلا را در بلا

هرچه می‌آید ز تو، بر خود ولایت دیده‌ام

هرچه خواهی قهر کن، از لطف کی کم می‌شود؟

مهر و قهرت را به جانم از درایت دیده‌ام

چون که این جور و جفا از حضرت احسان توست

جور تو لطف است و آن را از کفایت دیده‌ام

هر که از فرمان تو سر پیچید، او بیگانه است

در جهان زین ناسپاسان، بی‌نهایت دیده‌ام

من ز تو آسوده‌خاطر بودم و فارغ ز خویش

عشق تو گلچهره را همواره غایت دیده‌ام

هرچه بر ما ظاهر است، آیینه رخسار توست

هرچه را که دیده‌ام، محض ارادت دیده‌ام

مهر تو دل می‌برد، زین رو نکو رفته ز خویش

عاشقی را در دل خود از سعادت دیده‌ام