« 25 »

خراب سَر و سِرّ

آن قدر گفته‌ام از تو، که شدی در یادم

بردی اغیار زِ یادم، که به تو دلشادم

سربه سر، دل هوس وصل تو دارد هر دم

در پی وصل تو این دیده به ره بنهادم

مست و مجنون توام بی سر و پا در عشقت

تا گرفتار توام، از دو جهان آزادم!

عاشق و بی‌دل و سرگشته و سرگردانم

برتر از خسرو و شیرین و دگر فرهادم

می‌کشم از دل و جان، نعره جان‌سوزی سرد

تا دمی هست، ببین وسعت این فریادم

من به دنبال تو از عیش به یغما رفتم

شور و شَر در دلم و دلزده از بیدادم

عشق‌من‌عشق‌تو،وعشق‌تو خود عشق من است

عشق تو دل شد و دل، گشته به جان بنیادم

من به عشق آمده‌ام، می‌روم آخِر پی عشق

چون که از عشقِ تو آزاده مادرزادم

دورم‌از هرچه که شد، می‌روم از هرچه که هست

چون ز عشق تو من از هر دو جهان افتادم

درس من درس تو و مکتب من آزادی است

پیر من! مرشد من! منجی من! استادم!

عشق تو کرده نکو را چو خراب سَر و سِرّ

چه درستی؟! که من از اهل خراب‌آبادم