« 23 »

هزار پرده عشّاق

گفتم کنار آب روان با وجود خویش

وای از دمی تو را، که حساب آیدت به پیش!

هر لحظه‌ای که بگذرد از تو جهان و جان

یک دم فنا شوی و نبینی تو عمر خویش!

دیروز رفته است و ز فردا تو بی‌خبر

امروز هم که نیست، امیدی به لحظه‌ایش

ای دل بنوش جام صفا، دم‌به دم ز عشق

تا نیش درد و غم ننشیند به قلب ریش

اشکم شراب و باده دل و نای جان، سبو

آهم رباب و سینه مجروح، پر ز نیش

خوش رو به‌سوی‌عیش و طرب، سینه ساز چاک

تا باز هم ز جان بزنی قید دین و کیش

باغی و نغمه‌ای و دف و چنگ و زلف یار!

چرخی به جام و رقص و نظر، بر رخ پریش

عشرت همین که زلف به چنگ آوری مدام

هم در هزار پرده عشاق، هرچه بیش!

ما خود کجا و دولت فانی روزگار

فارغ ز اهل ظاهر و اسبیل و هرچه ریش

از او بجو نکو همه دم، عزت و شرف

دارد زیان برای تو دنیای گرگ و میش

مطالب دیگر