« 21 »

تنهایی

بسیار به این خانه و آن خانه زدم سر

افسوس که با «حق» نشد این دیده برابر

دیدم چه فراوان ستم و ظلم و تباهی

از عالی و دانی و هم از کهتر و مهتر

در خانه پیدای دلم هر که بیامد

خاری شد و ماری و زد او نیش سراسر

دیدم به یکباره قَدَر قدرت دوران

افتاد چه مست از لبه تیغه خنجر

از هر طرف آوای «منم حق» چه بلند است

«حق» لیک ندیدم به همه جا چو زدم در

با این همه ماتم، شده دل مایه دردم

ای دلبر من، بر دل و بر دیده تو بنگر!

آن عمر که با جهل و خرافات شد آغاز

با شعبده و ریب و ریا می‌رود آخر

با هر که نشستم به پس پرده خلوت

دیدم که ندارد خبر از عشق تو در سر

دیدم که جهان جمله جمالِ خوش یار است:

هر خار و گل و مؤمن و بیگانه و کافر

دیدار گُل و خار، نصیبم شده بسیار

یک بار نشد دیده، نبیند رخ دلبر

هر جلوه که دیدم ز تو، آغوش گشودم

با دیده و دیدار و رخ و با سر و پیکر

هر معرکه‌ای گشت به‌پا، یار به‌پا کرد

جز او چه کسی بود در این معرکه دیگر؟

ای کاش که چشمم به‌جز آن ماه نبیند

تا با رخ نازش بشود عمر به آخر

ای دوست، بیا رحم به تنهایی من کن

سرتاسر دل گشته حضورش به تو باور

تا دولت فردای تو دل را بکند شاد

بنگر غمِ امروزِ نکو از همه بهتر!

مطالب دیگر