« 20 »

ولا الضالین

«ولا الضالینِ» شیخِ ما چو غنچه تا نمایان شد

دو صدگبر و دو صدترسازترس شیخ، پنهان شد!

ز مدِّ «لین» چو بگذشت و برفت از گوش‌ها بیرون

لب شیخ از صفیرش هم‌چو گل یکباره خندان‌شد

از آن «واو»واز آن «لا»، «لام» و مدّ «لین» شنیدم‌که

دل شیخ از بیان هر کدامش نیک شادان شد

صفا و رونق دل رفت و جای آن بشد نکبت

نشد زنده یکی مرده، ز حمدش غم فراوان شد

دعا و ذکر و تسبیح و ثنا و ورد شیخ ما

ز بهر ظاهر و زیور، قرینِ مکر شیطان شد

به محراب و به سجاده، ز مُهر و سجده ساده

نمی‌دانی چه مشکل‌های بسیاری که آسان شد!

نهد سر بر بسی سجده که دزدد از تو، آسان «تو»!

بگیرد از تو مال و عقل و دین و هرچه ایمان شد

اگر چیزی فزون زین‌ها بود در کار شیخ ما

همان پُست و مقام و افتخار و عُجب و عنوان شد

بترس از ظاهر خوبت، غزال مست و رعنایم!

که هر کس دل به دنیا بست، از عقبا گریزان شد

من از زهد و ریای شیخ و درس و بحث و سجاده!

چه دل‌سیر و چه‌دل‌گیرم،که گویی‌دشمنم‌آن‌شد!

من و عقل و من پاکی، من و عشق و جگرچاکی

نکو،بگذرتوازمستی‌که او را قطب،«شیطان»شد!

مطالب دیگر