« 19 »

پیچ و خم‌ها

هرچه تقدیرم شد از سوی تو شد

پیچ و خم‌هایم ز گیسوی تو شد

چون تویی ظاهر به شکل این و آن

چشمه‌ساران، جاری از جوی تو شد

تند و تیزی‌های چوگان را مگو

هرچه در میدان شد از گوی تو شد

خنجر حُسن تو این دل، پاره کرد

تیزی خنجر از ابروی تو شد

هرچه باشد در قدر یا در قضا

سر به سر، جمله خود از خوی تو شد

من ندارم از کسی در دل هراس

ترس من از دست و بازوی تو شد

هر کس آمد جانب ما یا گریخت

رفت و آمدها به نیروی تو شد

استقامت‌های دل اندر نهان

خود نشان از دیدن روی تو شد

بازی میدانی اندیشه‌ام

از حکایات سرِ کوی تو شد

رونق بازار شوق و عشق من

خود ز لطف و حسن دلجوی تو شد

گر گذشتم از خم و پیچ وجود

یکسر از رنگ سیه‌موی تو شد

گر غم فریاد من دل می‌برد

این همه از «های» و از «هوی» تو شد

گر بود این جان من جمعی ز ضد

اسم و وصف هر دو، پهلوی تو شد

گر نکو را کشته حُسن دلبران

حُسن‌شان از ذات نیکوی تو شد