« 13 »

شیخ و شاب

سربه سرهست‌ادعا در تو، حقیقت پس کجاست؟

کی رسد کس را در این گفتار، تا گوید خطاست؟!

شیخ و شاب و مفتی و عارف، همه طفل رهند

مرد «حق» پنهان بود، او خود نهان ازچشم‌هاست

حال خوبان است این، حال بدان دیگر مپرس

مانده در گِل پایشان، هرچند ظاهر پرصداست

«حق» به نسبت اندک و کم‌رنگ و کم‌سو بوده‌است

آن‌چنان کاندر جهان گویی که «حق» ناآشناست

شد ستم‌های فراوان در لوای علم و دین

باطنش رونق ندارد، گرچه ظاهر باصفاست

«حق»گران‌سنگ است و کم‌تر در کف‌آید،دم‌مزن!

تا صفا از «حق» بجویی، باز کاری پربلاست

باطن دیدار «حق» دارد بسی دشوارها

ظاهر پُر های و هو را گو که باطن در جفاست

دور پرگار حقیقت چه ظریف است و دقیق

این تسلسل، ظاهر است و در میانش ماجراست!

معرفت کم، ادعا بی‌انتها در هر سری

خون دل‌ها می‌خوردآن‌کس‌که«حق»ازاورضاست

اونشسته‌در میان‌ک فر و شرک و ظلم و بیداد و گناه

لیک پنهان کرده خود، گوید دلم جنت‌سراست!

من که بگذشتم ز هر بی‌راهه، بر من شد عیان

«حق» چه بی‌پیرایه دیدم بی‌سبب، بی‌کمّ و کاست

از پس آن، «حق» به من رو کرد از جان صاف‌تر

بی همه رنگ و نما و خالی از ریب و ریاست

بار دیگر در جهان کردم سفرها ای نکو

تابه‌گوش‌دل‌شنیدم«هوحق»و«حق هو» خداست

مطالب دیگر