« 10 »

عشق و صفا

چون ذات تو را وحدت مستانه تمام است

سرّ ازلی در دل هر ذره مُقام است

ذرات جهان هست ز اوصاف جمالت

سرتاسر هستی به برت نقش قیام است

هر ذره که میلش به سراپرده «کن» شد

در چهره هستی به تماشای مدام است

این سلسله عالم هستی که هویداست

یک طُره گیسوی همان دلبر رام است

با چشم خدایی بنگر بر همه هستی

زنهار نیابی خللی، ورنه که دام است!

گفتم که سوی اللَّه بُوَدم جام پر از می

بی‌پرده بزن باده که ایام به کام است!

بالاتر از آن با تو بگویم اگر اهلی:

کاین بود و نُمودِ همه ذرات، کلام است

دستت چو رسد یکسره بر زلف پریشان

هرگز مده از دست، که خود عین مرام است!

مقصود «حق» از هستی ما عشق و صفا بود

مِی نوش اگر عقل تو ناپخته و خام است

هر کس به جهان مانْد، بگو عافیتش باد!

ساقی بده می، چون که نکو کشته جام است