« 8 »

ازل تا ابد

روزگاری است جهان در کف نامردان است

فکر آنان جدل و دشمنی و طغیان است

حامی ظلم و فساد و ستم و بغض و عناد

مرده‌ای دل زده از عاطفه و ایمان است

بنده زور و زر و ریب و ریا و تزویر

ترک «حق» کرده و همواره پی کفران است

آدم آن بوده که شد سرور خلق عالم

از سرِ فتنه شیطان همه دم نالان است

هر کجا می‌نگرم نیست کسی طالب «حق»

گرچه خیری نبرد هر که پی شیطان است!

شد اسیرِ سِمَت و نام و نشانی همگون

جان هر یک، هوسی دارد و در زندان است

بگذر از غیر و بیا عاشق دلدارت باش

عاشقِ آن که جهان جمله از او حیران است

ازلی باش و گذر کن ز سر خوف و خطر

ابدی باش و بزن باده، که بی‌حرمان است

عاقلی گر که گران است تو آن وا بگذار

باده ناب ازل گیر که بس ارزان است

ای نکو، نکته همان به که تو افشا نکنی!

ورنه از سینه بر آوردنِ غم آسان است