« 6 »

وصال یار

نخواهم ناز و نعمت را به خود در این جهان امشب

که‌شد این دل، گرفتار رخِ آن بی نشان امشب

نمی‌خواهم که دیگر بار، روی ماه را بینم

که‌شد ماه دل‌انگیزم همه مُلک و مکان‌امشب

نمی‌خواهد دلم امشب خمار چشم مه‌رویان

که چشم مست و مخمورت گرفت از من امان امشب

کنار نغمه بلبل چه سازم عشوه گل را؟

که شد طوطی طبعم از وصال تو جوان امشب

نمی‌جویم، نمی‌پویم، نمی‌گویم کنون از مِی

کجا وا می‌کند مِی عقده‌ای از نای جان امشب؟!

درون من بسی سوز است و ساز و صبغه حیرت

صلابت کی سزا باشد مَها با عاشقان امشب؟

تن از هجر تو رنجور و توان از بار غم، نالان

الهی بخت برگردد از این دور جهان امشب

رها گشتم چو از غیر تو، در خلوت شدم تنها

به امید وصال تو دلم رفت از میان امشب

بیا اکنون تو ای دلبر، کنار عاشقت بنشین

بزن با نغمه سازت به تار گیسوان امشب

بزد عشقت به جان آتش، به دل بس شور برپا شد

مَلَک‌ازاین‌هوای دل، شده‌خود نوحه‌خوان‌امشب

بزن در «شورِ شهناز» و بِبَر این غم تو در «دشتی»

به ضرب «زابلی» برگیر و بشکن این کمان امشب

بگردان پرده سازت، بزن در گام «افشاری»

که با سوزت بسوزانی نکو را ناگهان امشب