غزل شماره 165 : دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

مرا مهر سیه‌چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

 

رگ رگی از خون: استقبال

نکو :

دلا عشق جمالش از سرم بیرون نخواهد شد

شر و شور وصال او که دیگرگون نخواهد شد

چه بس آن زاهد صوری، نمود آزار و ویرانم

که سودای جفاکاران، سوی گردون نخواهد شد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

مرا روز ازل کاری به‌جز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن‌جا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب، ما را به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

 

نکو :

منم عاشق، منم دیوانه در پهنای این هستی

نه کم خواهد شد و هرگز از آن افزون نخواهد شد

به حقِ ناسپاسانت ببخشا این ریاکاران

که بدتر از ریاکارانِ بی‌قانون نخواهد شد

من و عشق و صفا و صدق و هشیاری

دلم غرق خدا شد، پس چگونه چون نخواهد شد؟

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

شراب لعل و جای امن و یار مهربان، ساقی

دلا، کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد؟

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه حافظ

که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد

 

نکو :

من و عشق و من و مستی، من و آسایش گیتی

سراسر بوده در پیش و چرا اکنون نخواهد شد

منم قربانی لطف نگار نازنینم که

وصولم جز به تیغ و رگ، رگی از خون نخواهد شد

شدم در بارگاه عشق و مستی، شاهد خونی

که این رتبت برای من شد و بر اون نخواهد شد

خدایان ستم را کی ستایش می‌کند این دل؟!

نکو تسلیم بَرِ ظلم و خط فرعون نخواهد شد