غزل شماره 161 : دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد؟

یک نکته از این معنا گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

 

نگین: استقبال

نکو :

دل، عاشق و پر شور است، با آن‌که حزین باشد

ما را شده عشق حق، روزی و همین باشد

لعل لب و ذات حق، برده دل من از خویش

هستی دو عالم شد ذاتش، که نگین باشد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هر کاو نکند فهمی، زین کلک خیال‌انگیز

نقشش به حرام ار خود، صورتگر چین باشد

 

نکو :

این طعن حسودان خود، گردیده به ما رونق

خیر من شوریده، هر لحظه در این باشد

ما را بزده حق با، کلک صفت حسن‌اش

صورتگر ما شد او، کی چهره ز چین باشد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

جام می و خون دل هریک به کسی دادند

در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل، حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری، وان پرده‌نشین باشد

 

نکو :

جام می و خونِ دل، هر دو به حبیبان داد

محبوب حقم، زین رو، پیوسته چنین باشد

گل بوده گلاب و خود هر دو دل ما گشته

دل شاهد بازار و هم پرده‌نشین باشد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر

کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد

 

نکو :

از صبح ازل ما خود بودیم به میخانه

تا شام ابد مستم، کی روز پسین باشد؟

من مستم و سرمستم، از هر دو جهان رستم

من عاقل و دیوانه، دل گرچه غمین باشد

در چهره شاد خویش، زیبا گذرم داد او

در دور وجود ما، آباد زمین باشد

بیگانه نکو کو، کیست، با نفس پر از غوغا

آسوده مشو، ابلیس، هر دم به کمین باشد