غزل شماره 171 : دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد

کز حضرت سلیمان، عشرتْ اشارت آمد

خاک وجود ما را از آب دیده گل کن

ویران‌سرای دل را، گاه عمارت آمد

 

جفای دوران: استقبال

نکو :

بگذر از آن‌چه چهره، از حق بشارت آمد

کم گو ز غیر دلبر، از او اشارت آمد

خاکم نباشد و گِل، ما از جمال حقّیم

حق شد وجود پاکم، او را عمارت آمد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند

حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد

عیبم بپوش، زنهار ای خرقه می‌آلود!

کان پاک پاک‌دامن، بهر زیارت آمد

امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان

کان ماه مجلس‌افروز اندر صدارت آمد

 

نکو :

زلف نگار دیدی، هرگز ندیده‌ای تو!

گفته شده فراوان، کی در عبارت آمد؟

حق شد غریب و تنها، دیدار او روا نیست

جز بر غریب و تنهــایی که به دولت آمد

بی عیب و خرقه برخیز، ای ماجرای هستی!

پاک است و پاک‌دامن، بهر زیارت آمد

کی بزم و محفلی شد از بهر خوب‌رویان

ظالم جفای دوران، او در صدارت آمد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است

همت نگر که موری با آن حقارت آمد

از چشم شوخش ای دل، ایمان خود نگه‌دار

کان جادوی کمان‌کش بر عزم غارت آمد

 

نکو :

کم گو ز غیر سالک، از اسم و رسم بگذر

مورش مخوان که او خود دور از حقارت آمد

آن چشم شوخ و شیدا، زد قامت دو عالم

برپا نموده عالم، کی بهر غارت آمد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

آلوده‌ای تو حافظ، فیضی ز شاه درخواه

کان عنصر سماحت، بهر طهارت آمد

دریاست مجلس او، دریاب وقت و دُریاب

هان ای زیان رسیده، وقت تجارت آمد!

 

نکو :

بس کن ز غیرْ هر دم، این شرک آشکار است

بگذر ز پستی دل، گر که طهارت آمد

سود و زمینه غیر، رفت از دل حقیقت

پاکی صفای دل شد، نی که تجارت آمد

دیوان خوبْ‌صورت، گرگان خوش‌فریب‌اند

در راه پاک‌دستی، بر حق جسارت آمد

جانا، نکو غریب است، افتاده از دو عالم

عشقم به حضرت حق، نی از اسارت آمد