غزل شماره 170 : دیوان حافظ

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

زاهد خلوت‌نشین دوش به میخانه شد

از سرِ پیمان برفت، با سر پیمانه شد!

صوفی مجلس که دی، جام و قدح می‌شکست

باز به یک جرعه می، عاقل و فرزانه شد

 

عهد شباب: استقبال

نکو :

خلوت هر دو جهان، شاهدِ می‌خانه شد

زاهدِ مغرور ما، دشمن پیمانه شد

صوفی شوریده حال، کی برسد بر وصال؟

بی‌خبر از عشقْ کی عاقل و فرزانه شد؟!

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

شاهد عهد شباب، آمده بودش به خواب

باز به پیرانه‌سر، عاشق و دیوانه شد

مغ‌بچه‌ای می‌گذشت، راهزنِ دین و دل

در پی آن آشنا، از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل، خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع، آفت پروانه شد

 

نکو :

عهد شبابش بود خواب و خیالی عبس

عشق ندارد کسی، او شاهد و دیوانه شد

مغ‌بچه خوش‌جمال، زد رگ دین و دلش

دل نشدش آشنا، گرچه که بیگانه شد؟

آتش و گل، بلبل و خِرمنِ پرسوز چیست؟

شمع بگریید و خود، خنده پروانه شد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

گریه شام و سحر، شکر که ضایع نگشت

قطره باران ما، گوهر یک‌دانه شد

نرگس ساقی بخواند، آیت افسونگری

حلقه اوراد ما، مجلس افسانه شد

 

نکو :

گریه شام و سحر، بر ندهد وصل دوست

لطف نگارم به دل، گوهر یک‌دانه شد

نرگس ساقی نشد آیت افسون‌گری

حلقه اوراد دل، عشوه فتانه شد

 

جناب خواجه حافظ رحمه‌الله :

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل برِ دلدار رفت، جان بر جانانه شد

 

نکو :

پادشهی چیست، گو؟ منزل و مسکن که راست؟

رقص دل دلبرم، دلکش و جانانه شد

چیست غرور تو ای سالک پرمدعا؟!

چهره تنهایی‌ات شاهد شاهانه شد

عارفِ محبوب کیست؟ بی‌خبر از واژگان

آن که برِ ذات حق، چهره دردانه شد

رفته نکو از سر هر دو جهان و چه خوش

دل به من ای دلبرم، دور ز پایانه شد