گل، چیزی است که از عشق برمی‌خیزد. گُل، اگر عشق نداشته باشد، گِل است بی عشق، بلکه گِل هم نیست، و خار چون عشق دارد، گُل است با عشق. وقتی گِل آدم را سرشتند، عشق در آن داشتند. ابلیس گِل را دید و گُل نهفته از عشق، در آن ندید.

رونق گل به عشق است و ناسوت، گلستان عشق. گلِ عشق حتی در آتش نمرودی هم پنهان است. چشمی می‌خواهد ابراهیمی، تا صفای آن، دیده شود. دل آدمی، بوستان دلنواز عشق است؛ بوستانی که جناب حق را میهمان خود دارد به همدلی؛ میهمانی بی‌چهره و بدون پرده. کسی که گلستان دل آدمیان می‌بیند، رونق آن را حق می‌یابد که در هر دلی نشسته است.

لطافت هر گلی رونق اوست. چنین دلی بلبلی می‌شود برای هر گلی؛ بلبلی که سوزِ با گل بودن را ترانه می‌کند. این لطافت گل نیست که دل می‌برد و حال می‌دهد، بلکه این اوست که هر دلی را به جوارش معطوف می‌سازد. این اوست که دل در گرو خود می‌دارد و دلی را به سوی گل، آن‌سویی می‌کند و با نگاهی و غمزه‌ای از لطافت گل، بذر شوق و درد عشق می‌دهدش و با برتافتنی، گَرد هِجر نصیبش می‌سازد. این اوست که هر نرادی نرد عشق در پیش‌اش می‌بازد و می‌یابد که نرّاد اوست.

 لطف گل، وصول کامل اوست و زمزمه بلبل، تنها «دوست، دوست» است و بس که باز هم اوست اوست:

«سرسلسله رونق هر کار تویی تو
رونق به متاع سرِ بازار، تویی تو
تو بایع و مشتری متاعت شده عشق
هم حاصل جمع و ضرب آمار، تویی تو»(1)

1. رونق گل، ص 39.
کلیات دیوان نکو ( رونق گل)