پیش‌گفتار

چشم حق پر امید

روشن و پر نور است

از دیدن ماهی که پری‌چهره و پر غنج و دلال است

طنّاز است

از دیدن یاری که خوش و شیرین است

دلبری پر عشوه، غمزه‌گر است

زلف می‌افشاند و چشم و ابرو!

بوسه‌اش آتشگون!

روی او ماهِ شب چارده است

از خروشانی آن هیبتِ رعنا

از خرامانی گامی که به نرمی برداشت

از لبخندی سرخ

از نگاهی آرام!

با نگاهی از رنگِ شب قدر!

چشم زد

* * *

راه پر پیچ و خمِ عشق دویدم!

بارها افتادم

بدنم را به سرِ سنگ شکستند:

تا که خود را به برِ قرب و رخ او دیدم.

چشم من پر امید

از تیزی عشق

من در حیرت خویشم

و «رها» و «رفته» خسته از رفتن من گردیدند!

و کسی نیست که درمانده نباشد از هیبت من!

من که چالاک فنایم،

در رؤیت حق مدهوشم!

در بلندی چه بلندم!

تنهایم!

آتشِ آه، نهادم

دردِ پنهانم

دل من خونین است

خون دل‌ها خوردم

دلِ من رنگ گرمی دارد

سوخته است!

خاکستر آن بر باد است

من که مست از می نابم،

گرمم

به سماعم!

رقصم هاهوت!

در خلوت آن مه‌وشِ گل‌رخ:

آغوشش لطف!

...

من که بی‌دستارم، بی‌لباسم، بی‌خرقه، بی‌جبّه!

نه، بی سر و بی‌پایم!

دست‌هایم را در علقمه عشق بریدند!

و سرم را به سر نیزه و شمشیر به تکفیر کشیدند!

از قصه کودکی‌ام بیزارند

و من از مدرسه دورم!

از دفتر و هندسه بیزار!

از جولان دغل!

از ستم دیباپوش!

آآآآآه!

دل من پرخون است

دلِ من پرخون است!

آآآآآه!

خدای را سپاس

(17)