مسوول گزینش افراد برای ماموریت‌های خاص نیز بودم و بسیاری از کارها را سرویس می‌دادم؛ کارهایی که افراد عادی از عهده آن بر نمی‌آمدند و انجام آن لازم بود.

فردی که بعدها مهم شد و امروز یکی از سمت‌های عالی را دارد و مشکلات زیادی نیز در کار خود ایجاد کرد، به من معرفی کردند تا او را برای کاری آزمایش کنم. وسیله‌ای به وی دادم و گفتم: جلو آینه برو و این حرکات را تمرین کن. روزی کسی با وی دعوا کرده بود و او همان را آورده بود تا به طرف دعوا زهرچشمی نشان دهد. به او گفتم: برو آن را بیاور. تو اهل این کار نیستی. این وسیله برای بیت‌المال بود و تو از آن استفاده شخصی کردی. گفت: او به من فحش می‌داد. گفتم: در نهایت تو می‌توانستی با پاره‌آجر بر سر او بزنی، نه با این امانت که برای بیت‌المال است و نباید کار شخصی با آن انجام داد، چنین برخوردی برای تو اشکال دارد. بعد از این ماجرا، ما مورد کاوش قرار گرفتیم و ساواک ما را گرفت (که سستی وی در مواجهه با ساواک را می‌رساند) که باز آن را با روش‌هایی از خود دور ساختم.

خلاصه، برخی از آقایان را برای کارهایی در آن روز مناسب نمی‌دانستم، چون آنان یا ترسو و بزدل بودند و یا حرف‌نگه‌دار نبودند.

روزی شخص دیگری را معرفی کردند؛ شخصی که وی نیز همین روزها یکی از سمت‌های عالی را به وی سپرده‌اند. گفتم: او این کاره نیست. گفتند: حالا شما او را تست کنید. من به او گفتم: دو تا هفت تیر دارم که نمی‌توانم آن‌ها را پیش خود نگه دارم و ممکن است به دست ساواک بیفتد. شما آن‌ها را چند شب پیش خودت نگه‌دار. او گفت: خانه ما شلوغ است؛ باید ببینم مادرزنم چه می‌گوید. و بعد هم گفت: آنان می‌ترسند. به کسی که او را معرفی کرده بود، گفتم: دیدی این به درد این کارها نمی‌خورد!. فعالیت‌های انقلابی از ناحیه چنین افرادی که بعدها سمت‌های عالی گرفتند مشکل پیدا می‌کرد و سر و کلّه آن‌ها در مسایلی دیده می‌شد که برای ما دردسر ایجاد می‌کرد. حال نمی‌خواهم این ماجراها را دنبال کنم... . همین‌طور در تبلیغ نیز گاه چنین مشکلاتی را داشتم که بیان آن سبب اطاله کلام می‌شود و با این مجلس مناسبت ندارد. به‌طور طبیعی در هر شهری مشکلاتی خاصی برای من از ناحیه چنین افرادی پیش می‌آمد و آنان برخوردها و مواجهه‌های خود را داشتند که هر یک سری دراز دارد.

فراهم کردن برخی از امکانات خاص (مانند هفت‌تیر و دیگر سلاح‌های لازم برای نیروهای انقلابی) از طریق خاص آن با ما بود. من مرحوم آقای ربانی شیرازی را قبول داشتم و کارهایی ویژه مانند تامین سلاح را با ایشان انجام می‌دادیم. کارهایی مانند تربیت نیروهای زبده و چریک را که می‌توانستم به صورت حرفه‌ای انجام دهم و آن را آموزش دهم. در آن سال‌ها درس را به‌طور افراطی و زیاد دنبال می‌نمودم و زیادی درس‌ها پوششی برای این بود که ساواک متوجه مبارزات انقلابی من نمی‌شد. در شبانه‌روز خوابم بسیار اندک بود و به یک یا نیم ساعت خواب اکتفا می‌کردم. در مورد فعالیت‌های انقلابی نیز همین گونه بودم. البته، چون به درس و بحث بسیار وابسته بودم، سعی می‌کردم این کارها مشکل زیادی برای من پیش نیاورد و فرصت تلاش علمی را از من نگیرد. برخی دوست داشتند به زندان بروند یا آنان را بگیرند تا مهم شوند، ولی من چنین نبودم. به قم که آمدم اولین کاری که به محض ورود انجام دادم، این بود که درس می‌گفتم و چند درس نیز داشتم.

بازداشت توسط ساواک برای من بسیار اتفاق می‌افتاد و هر بار به نوعی دنبال می‌شد. ساواک هر وقت می‌خواست هر کسی را می‌گرفت و حساب و کتابی نداشت. جنگ و گریز فراوان داشتم و بسیار می‌شد که مورد تعقیب و بازداشت بوده‌ام اگرچه آنان مرا کم‌ترین زمان نگاه می‌داشتند؛ زیرا بازداشت ما موجب به‌هم‌ریزی درس‌های ما می‌شد ولی در بعضی مواقع گریزی نسبت به آن نبوده است. یک بار مرا در فیضیه گرفتند و به راه آهن بردند. معاون ساواک کل در آن زمان شخصی به نام «مختاری» بود. او به من گفت: گمان می‌کنید ما نمی‌فهمیم شما که نعلین می‌پوشید و سر به زیر می‌اندازید، چه کسانی هستید؟ همین شما هستید که قم را به هم می‌ریزید. گفتم: مساله‌ای نیست؛ شما حکمی به من بدهید، من فردا سر چهارمردان راه می‌روم و عربده می‌کشم. بعد گفتم: شما خیلی اشتباه می‌کنید؛ روحانیت بزرگ‌تر از آن است که با شما درگیر شود یا شما بتوانید با آن‌ها کاری کنید. همین بچه‌های قم و کبوتربازها برایتان کافی‌اند و شما را درگیر می‌کنند. شما کم‌تر از آن هستید که روحانیت را بشناسید یا بفهمید کسی که نعلین می‌پوشد، چنین و چنان می‌کند یا نه؟

در آن زمان، من با مرحوم آقای پسندیده، بسیار در ارتباط بودم و هرگاه کاری را که لازم بود انجام گیرد به ایشان می‌گفتم. یک بار می‌خواستیم طلبه‌ای را برای درمان به خارج بفرستیم و من از ایشان خواستم امکانات آن را فراهم کند. ایشان گفت: ما توان تامین هزینه آن را نداریم. گفتم: هزینه آن به عهده من؛ شما کارهای دیگری را که لازم دارد، بر عهده بگیرید. ایشان این کار را به برادر مرحوم امام؛ آقای هندی که در تهران بودند ارجاع دادند. در تهران با ایشان نیز ارتباط پیدا کردم و پس از آن مرا گرفتند و با لطائف الحیل آزاد شدم.

مکرر مورد تعقیب و بازداشت قرار می‌گرفتم که خود را با روش‌های مرسوم خویش که دو نمونه از آن را خواهک گفت، آزاد می‌کردم. یکی از آن روش‌ها انکار کلی و دورسازی خود از ماجرا در پوشش درس و بحث فراوان بود که به‌طور معقول قابل باور بود.

در آن زمان، ساواک، گاه گاه به خانه ما می‌ریخت. روزی ماموران به منزل ما ریختند و من دو قبضه هفت‌تیر داشتم. با خود گفتم بهترین جا برای جاسازی آن در این فرصت کوتاه، جانماز است. آن را در جانماز جا دادم و جانماز را وسط اتاق گذاشتم. این کار جگر می‌خواست. یک کلاه پوستی هم به سر داشتم و به متکایی تکیه دادم. به آن‌ها گفتم: همه خانه را زیر و رو کنید. اگر پای آنان به جانماز می‌خورد، اسلحه‌ها پیدا می‌شد، ولی من جگر این ریسک را داشتم. خانه ما کوچک و تنها شصت متر بود. اگر آنان می‌خواستند همه چیز را زیر و رو کنند، زمانی نمی‌برد. من هم در این امور حرفه‌ای بودم و سبک کار آنان را می‌دانستم. شخصیت ساواکی‌ها را که آموزش‌دیده حرفه‌ای بودند می‌شناختم. آنان با همه تمرین‌ها و تعلیماتی که می‌دیدند، ترسو و ناآگاه بودند و در برابر انقلابی‌ها کم می‌آوردند. من می‌دانستم به خاطر موقعیت محدودی که در وجود خود دارند، به جانماز شک نمی‌کنند و باور ندارند کسی جرات کند اسلحه را در جانمازی وسط اتاق پنهان کند. سرانجام همه جا را گشتند و به جانماز دست نزدند.

از این موارد بسیار پیش می‌آمد، اما آنان نمی‌توانستند مدرکی ضدّ ما بیابند. گاه من اسلحه‌ای را در قنداق بچه جاسازی می‌کردم. گاه می‌شد که بچه قنداق پیچ را با طناب به خرابه‌ای که در کنار خانه ما بود می‌فرستادم و بچه در آن خرابه بود تا ساواکی‌ها می‌رفتند. بچه بزرگ ما چندین بار این ماجرا را در بچگی داشت.