گاهی ایشان را می‌یافتیم و ملاقاتی صورت می‌گرفت. یادم است زمانی ایشان شی‌ء گمشده‌ای داشت و برای یافتنش دو رکعت نماز نذر کرد. نماز را اقامه بست و در همان رکعت اول، شی‌ء گمشده را یافت. با یافتن آن، نماز خود را شکست و ادامه نداد و گفت یافتم. ما اعتراض کردیم که آقا! چرا نماز را شکستید و باید نماز را تمام می‌کردید. ایشان پاسخ داد که شی‌ء گمشده را یافتم و دیگر نماز لازم ندارد. من در همان عالم عشق و دوستی به ایشان اعتراضی نکردم که نمازی که نذر شده باید ادا بشود و دوست نداشتم باعث ناراحتی ایشان بشوم؛ زیرا ایشان بر حرفش اصرار می‌کرد و حرف مرا نمی‌پذیرفت. عمر ما در ارتباط و دوستی با ایشان گذشت که خاطرات آن را در یک جلد کتاب مستقل آورده ام . من اساتید بسیار زیادی داشتم که همگی خوب بودند. البته وضعیت ایشان متفاوت بود و عالمان دیگر به این میزان برای من عزیز و محبوب نبودند. خداوند آقای خویی را رحمت کند! ایشان در آن زمان در شهر نجف اقامت داشتند و فضل و کمالاتشان زبانزد بود. من نیز بسیار به ایشان ارادت داشتم. زمانی ایشان را در رویایی یافتم که در حجره ما حضور داشتند. شخصی مسأله‌ای شرعی از ایشان پرسید و آقای خویی پاسخ دادند. پاسخ از نظر من صحیح نبود و به ایشان اطلاع دادم. اصرار کردند که پاسخ صحیح است. من به نشانه اعتراض، یخه ایشان را گرفتم و گفتم همه از سواد و دانش شما صحبت می‌کنند و آیا این پاسخ غلط، مصداق این دانش است. بعدها با خودم فکر کردم که از نظر من، آقای خمینی و آقای خویی بسیار متفاوت هستند و ناراحتی اندک یکی را تاب نیاوردم و یخه یکی را گرفتم. عمر ما با چنین مسایل و جریاناتی سپری شد و برای همین خاطرات فراوانی دارم. کارمان این بود که به این طرف و آن طرف سرکشی کنیم و به افراد مختلف سر بزنیم.