دلیلش هم این بود که این اشخاص، کمونیست و منافق هستند. وقتی این خبر به اطلاع من رسید، دلیل این کار را از او پرسیدم. او پاسخ داد که این اشخاص از وضعیت مناسب اخلاقی و فکری و فرهنگی برخوردار نیستند. گفتم ممکن است وضعیت فکری شما نامناسب باشد، بهتر است من این اشخاص را مورد آزمایش و امتحان قرار بدهم. من کلاسی تشکیل دادم و از آن‌ها خواستم در کلاس شرکت کنند. فصل تابستان بود و هوای سالن درس، گرم بود. گفتم گرمای هوا مرا اذیت می‌کند، بهتر است برای درس، به حیاط مدرسه برویم. فردای آن روز به باغی رفتیم و کلاس درس به پیک‌نیک تبدیل شد. دختری در کلاس حضور داشت که نسبت به امام بدگویی می‌کرد. زمان، مربوط به بعد از جریاناتی می‌شود که منافقان در کشور به وجود آوردند. آن دختر برای این‌که تصویر امام را نبیند، تلویزیون را خاموش می‌کرد. شوهرش برای من تعریف می‌کرد که همسر من، چنین فکر و عقیده‌ای دارد و من درمانده شده‌ام. او می‌خواست متارکه کند و زنش را طلاق بدهد. عده‌ای از آقایان در این‌باره نظر داده بودند که این زن کافر است. من با آن دختر صحبت کردم و گفتم چرا تلویزیون را خاموش می‌کنید. گفت من چهره امام را دوست ندارم. گفتم اتفاقا آقای خمینی بسیار خوش‌قیافه و زیباست. صحبت که کرد دانستم علت کینه این زن آن است که برادر وی در درگیری‌هایی که منافقان به وجود آورده بودند به قتل رسیده بود. زن، کینه به دل گرفته و امام را در این مورد مقصر می‌دانست. گفتم آیا آقای خمینی برادر شما را کشته است؟ پاسخ داد خیر، عده‌ای از پاسدارها برادرم را به قتل رساندند. گفتم پس به نظر شما، پاسدارها انسان‌هایی منحرف و بدجنس هستند. جوان‌هایی که در اطراف من هستند، همگی پاسدار هستند. جوانانی که به جبهه می‌روند و مانند گنجشک بر زمین می‌ریزند و کشته می‌شوند تا من و تو در امنیت باشیم، همه پاسدار هستند. پاسدارها این‌ها هستند، آیا این‌ها دوست‌داشتنی و قهرمان‌اند یا آدم‌کش. در پایان، آن دختر گفت من با امام مشکلی ندارم و با آدمکش‌ها مخالفت دارم. گفتم آدمکش‌ها چه کسانی هستند؟ من نیز از آدم‌کش تنفر دارم، باید آدم‌کش‌ها را پیدا کرد و آنان را مجازات نمود.