من سه آرزو در زندگی داشتم. یکی از آرزوهایم این بود که به کربلا مشرف شوم و زیارت‌نکرده از دنیا نروم. به حمد الهی، دو بار این توفیق حاصل شد. بار دومی که به کربلا مشرف شدم، در حرم آقا ابالفضل علیه‌السلام برای این‌که شناخته نشوم و راحت باشم، با لباس عربی و چفیه ایستاده بودم و فارسی هم صحبت نمی‌کردم. در همان بین، یکی از طلبه‌های عراقی که چند سال در درس ما شرکت می‌کرد، مرا دید و شناخت. حال و احوال نمود و گفت مسؤولیت حوزه کربلا به دست من است و من این‌جا یک درس خارج و یک کفایه می‌گویم. از من دعوت نمود که به مدرسه بروم. فردای آن روز، صبح زود به دنبال من آمد و با هم به مدرسه رفتیم. حدود سیصد طلبه آن‌جا بود. ایشان شروع به معرفی من نمود و گفت ایشان استاد ما هستند و... ایشان رو به من نمود و گفت: حاج‌آقا اگر نظری دارید بفرمایید تا ما استفاده کنیم. به ایشان گفتم هرچند این که شما در این‌جا درس می‌دهید و فعالیت دارید و این ارزشمند است، ولی برای من هیچ‌کدام از این امور مهم نیست. مهم آن است که شما هنوز حال و صفای طلبگی خود را حفظ نموده‌اید و آخوند نگشته‌اید، وگرنه اصلا مرا نمی‌آوردی تا بگویی فلانی استاد من است. اگر شما متکبر و مغرور می‌بودید، کسی غیر از خود را بزرگ نمی‌دیدید، اما روحیه طلبگی هنوز در شما مانده است و این کمال بسیاری است که باید روی آن کار کنید تا از دست نرود. بسیار مهم است که انسان نسبت به صفاتی که شاید خرد و ریز تلقی شود حساس و در رعایت آن کوشا باشد؛ چه در زمینه‌های بهداشتی و یا رفتاری و اعم از مسایل فردی و اجتماعی.