من کتابی درباره عقاید اخباری‌ها و نقدی که اصولی‌ها بر آن دارند، تألیف کرده و میان آن‌ها در بعضی مسایل داوری نموده‌ام. استاد توانمندی داشتم که سلطان علم و دانش در مسایل و اعتقادات اخباری‌ها بود. او مانند مرحوم ملاصدرا را جزو علما نمی‌دانست یا علم مرحوم مجلسی را تخطئه می‌کرد و خود را از مثل شیخ صدوق بالاتر می‌دانست. او معتقد بود مرحوم مجلسی بیش از علم، از پول زیادی برخوردار بود، به همین دلیل، عده‌ای را اجیر کرده و بحارالانوار را گردآوری و تألیف کرده است و نظرات خود در آن زمان را به آن تحت عنوان بیان افزوده که بسیاری از آن خطاست. من وقتی شروع به نوشتن این کتاب کردم حدود سیزده سال داشتم. پیش از آن، یعنی در ده یا یازده سالگی توحید مفضل و روایات و احادیث را خوانده بودم. چنین درس‌هایی را از هفت‌سالگی زیر نظر اساتید و به توصیه آنان می‌خواندم. من بسیاری از نظریات این استادم را نمی‌پذیرفتم. نقدهای خود را بر این استادم، در کتاب «اخباری و اصولی چه می‌گویند؟» آورده‌ام. نظریات استاد در باب خمس و نمازجمعه و مانند این‌ها را در آن کتاب نقل کرده‌ام. همان‌طور که گفتم، سیزده‌ساله بودم که نگارش این کتاب را شروع کردم. دسته‌ای از علما از من خواستند، این کتاب را چاپ و منتشر کنم و هزینه‌اش را نیز تقبل کردند. البته ضمن این درخواست، از من خواستند که این عالم توانا را مورد نقد قرار داده و تخطئه کنم. استاد من به واقع عالمی توانا و دانا و از اخباری‌ها بود. به هر روی، من همیشه با او اختلاف داشتم. او معتقد بود فلاسفه لزوما آدم‌های خوبی نیستند و وضعیت تفکرشان نادرست است. زمانی عبارت‌های فلسفی فارابی را که بسیار زیبا و شبیه حدیث بودند، گزینش کردم و از آن عالم خواستم حدس بزند، این عبارت‌ها حدیث است یا نه. او پاسخ داد که من توان تشخیص حدیث و غیر حدیث را از یک‌دیگر دارم و این عبارت‌ها حدیث ائمه اطهار است. وقتی واقعیت را به او گفتم، برخاست، یخه لباس مرا گرفت و قصد داشت مرا کتک بزند، ولی من پا به فرار گذاشتم. هم‌چنین من درخواست آن دسته از علما را نپذیرفتم و گفتم، فلان عالم، استاد من است و او را نقد نمی‌کنم. کتاب «اخباری و اصولی چه می‌گویند؟» در سال 86 منتشر شد؛ اما مخاطب سر سوزنی متوجه شخصی که او را نقد کرده‌ام نمی‌شود؛ زیرا هدفم این بود که به آن مرد بزرگ بی‌حرمتی نشود و در کتاب، کاملا بی‌طرف هستم. من استاد را بدون ذکر نام و فقط با طرح نظریه‌های علمی وی نقد کرده‌ام و نام او را نبرده‌ام؛ زیرا مدت‌ها نزد آن عالم، درس خواندم و شاگرد نباید ناسپاس و ناجوانمرد باشد. بعضی از علما گفتند ما هزینه چاپ کتاب‌هایت را فراهم می‌کنیم، اما به احترام استاد که هنوز زنده بود، این کار را نکردم. کاش در آن زمان، تمام کتاب‌هایم را چاپ و منتشر می‌کردم. اکنون، حدود هشتصد جلد کتاب دارم که توانایی چاپ آن را ندارم. البته هدف آن‌ها از چاپ و انتشار این کتاب، تخطئه و سرزنش استادم بود؛ زیرا توانایی غلبه بر او را نداشتند. او دانشمند و مرد بزرگواری بود. او در جلسه‌ای علمی شرکت داشت و رقیبان را مانند گنجشک روی هم می‌ریخت و شکست می‌داد؛ زیرا بسیار توانا و عالم بود و دیگران اما ضعف علمی داشتند. رقیبانش از آن عالم خواستند، نزد عالمی در قم بروند و با او مناظره کند. این عالم اخباری پاسخ داد: من قبلا با آن عالم ملاقات کرده‌ام و شما تصور می‌کنید آن عالم قمی، پهلوان شماست در حالی که بسیار ضعیف است. استاد ما، اخباری بود و گاهی گرفتار مشکلاتی می‌شد و نظریاتی انحرافی داشت که یکی از آن‌ها واجب نداستن پرداخت خمس بود. من از او خواستم توبه کند، به زیارت حرم حضرت معصومه برود و خمس اموالش را بپردازد تا وضعیت مالی‌اش سامان بیابد. گفتم بر شما واجب است که حق ایتام آل النبی را بپردازید. اما او معتقد بود که اموالش در اختیار و ملکیت اوست و خمس در عصر غیبت از ناحیه امام معصوم به شیعیان هبه شده و کاملا حلال است. اما من معتقدم پرداخت خمس واجب است و ندادن خمس، عوارض و بلایایی برای انسان به دنبال دارد. ما به شهر قم هجرت کردیم و آن عالم، هنوز در قید حیات بود. او به سراغ من آمد و از من خواست برایش نعلینی تهیه و خریداری کنم. من قبول نکردم و گفتم با این‌که امکانش را دارم، ولی این کار را نمی‌کنم. سرانجام او و دو فرزندش در چاهی که فرو ریخته بود، غرق شدند و از دنیا رفتند و قبر و آرامگاهی نیز ندارند. مشخص نیست آب در سفره‌های زیرزمینی، آن‌ها را به کجا برده است. دین یک حقیقت است. هرچند گزاره‌های درست و باطل به هم آمیخته است و خوب و بد در آن مشاهده می‌شود، اما به راه انداختن دعوا، فلسفه‌ای ندارد و البته هر کسی عوارض طبیعی نظریاتی را که به صورت علمی دارد و بر پایه آن عمل می‌کند، خواهد دید. عده‌ای نظرشان متفاوت است اما به جای بحث علمی و مناظره، اختلاف می‌کنند و تهمت می‌زنند. باید به آن‌ها توصیه کرد که سخن علمی بگویند. منطق داشته باشند و درست و نادرست را از هم سوا کنند؛ اما ناسزاگویی می‌کنند آن هم به گونه‌ای که گویی بدتر از آن در آستین آنان یافت نمی‌شود. آیا ما باید با متفکران و صاحبان اندیشه و با نوابغ و نخبگان، چنین رفتاری داشته باشیم؟ گاه به گونه‌ای رفتار می‌شود انگار هیچ حیا و قانونی وجود ندارد. این برخوردها از چه مکتب و فرهنگی است؟ بعضی انگار شغلی و تخصصی جز تعصب ندارند؛ آن هم تعصب‌های کور نه علمی. انسان متعصب که عصبیت کور دارد، کافر باشد یا مؤمن، در ساحت علم جایگاهی ندارد. فرد متعصب اگر بخواهد ناسزا بگوید، به گونه‌ای می‌گوید که از این بدتر نمی‌شود. این آزارها را ابن‌سینا به جرم فیلسوف بودن خوب درک کرده است که چنین می‌گوید: در دهر یکی چو من و آن هم کافر / پس در همه دهر یک مسلمان نبود. نباید غفلت داشت که در کنار یک مکتب علمی و فلسفی و جریان فکری درست، بازی‌های شیطانی اهل تزویر و ریا بسیار میدان پیدا می‌کنند. این بازی‌ها روزی فلسفه و عرفان کذایی را رونق می‌دهند و زمانی متکلمان را به صورت مستقیم یا غیر مستقیم و با بازی دادن چهره‌های علمی که ناآگاهانه مهره‌های بازی می‌شوند سر بر می‌دهند و زمانی به ظواهر توجه می‌شود و زمانی به امور باطنی. زمانی اخباری‌ها چیره می‌شوند و زمانی اصولی‌ها و این بازی هم‌چنان با نام‌های گوناگون ادامه دارد.