اما قاعدهٔ دوم از مبانی سلوک می‌باشد و این حقیقت را یادآور می‌گردد که انسان می‌تواند دارای سه موتور حرکتی باشد و این سلوک است که موتورهای قدرتمند معرفتی او را به حرکت وا می‌دارد. هم‌چنین این قاعده صعب بودن معرفت حق‌تعالی را بازگو می‌کند؛ چرا که خدایی که سالک تا پیش از سلوک با خود داشته خدایی مفهومی است و او در سلوک خود بر آن است تا به خدای مصداقی دست یابد اما در این مسیر با تازیانه‌هایی مواجه می‌شود که ما آن را در قاعدهٔ سوم توضیح داده‌ایم. سالکی که قدرت تحمل این تازیانه را در خود پدید آورد و با قدم حق آن را طی نماید به معرفتی می‌رسد که جز «او» نمی‌بیند و دیگرگرایی مجازی از او برداشته می‌شود که چگونگی آن در قاعدهٔ چهارم آمده است. اما وی بدون «عشق» به «توحید» راه نمی‌یابد و ما از عشق و پی‌آمدهای آن در قاعدهٔ پنجم سخن گفته‌ایم. قاعدهٔ ششم نیز تأکید بر «حلال درمانی» سالک دارد که هر حرکت و سلوکی بدون آن عقیم و نازاست. پایان این قواعد نیز می‌گوید سالک برای هر حرکتی به بصیرت نیاز دارد و عرفان نظری همواره بر عرفان عملی تقدم و پیشی دارد و لازم است با بصیرت حاصل از عرفان نظری گام برداشت که آن هم باید از پیری سینه‌چاک و کارآزموده فرا گرفته شود وگرنه ممکن است به پیرایه‌ها و انحرافات آلوده گردد.

وآخر دعوانا أن الحمد للّه ربّ العالمین

(3)