من از پانزده خرداد سال چهل و یک ـ که نزدیک به چهارده سال داشتم ـ با حضرت امام قدس‌سره آشنا شدم و به ایشان عشق می‌ورزیدم. قبل از ایشان، از آقای بروجردی تقلید می‌کردم. من از حدود شش یا هفت سالگی از آقای بروجردی تقلید می‌کردم و به مسایل شرعی بسیار آگاه بودم؛ به‌خصوص که وضعیتی غیر عادی در یادگیری داشتم که چگونگی آن را توضیح دادم. من خوردن پپسی را هم‌چون شراب می‌دانستم؛ چرا که آقای بروجردی فرموده بودند: من پپسی نمی‌خورم. در مجلسی بسیار مهم که افراد متشخّصی آن‌جا بودند بلند شدم و غذا نخوردم و همه از عمل من متحیر شدند و آن‌ها نیز پپسی‌ها را نخوردند. به هر حال، بعد از آقای بروجردی از امام تقلید می‌کردم. به یاد دارم سال چهل و یک، اولین سیلی را به گوش کسی زدم که به حضرت امام رحمه‌الله توهین کرد وگرنه اهل دعوا نبودم. اولین بار هم که به کلانتری و بخش ضد اطلاعات رفتم، به‌خاطر همین مسایل بود. حضرت امام رحمه‌الله برای ما حکم پدر را داشت و من به‌خاطر صفای باطنی که داشتند، به ایشان عشق می‌ورزیدم. به‌راستی اگر انقلاب و مرحوم امام نبود، بسیاری از افراد وارسته و پرشور و انقلابی، هلاک و خراب می‌شدند و آنان که شهید شدند و یا انقلابی بودند، باید منت مرحوم امام را داشته باشند؛ چرا که خداوند به واسطه ایشان توفیق داد انرژی نهفته در آنان شکوفا و آزاد شود و فسیل و تباه نگردد. در آن زمان برای من دو مساله مهم بود: یکی درس و دیگری مسایل انقلاب و مساله سومی حتی زندگی هم برایم وجود نداشت.

در سال چهل و یک و چهل و دو نیز گاهی به قم می‌آمدم و نسبت به امام شیفتگی خاصی داشتم. من نوجوان بودم و افزون بر این‌که بسیار تند و حاد بودم، از مسایل و جریان‌های پیرامون به شکلی بسیار عالی آگاهی داشتم. هم‌چنین درس‌های خود را هم خوب می‌خواندم، از این رو هم‌چون فردی عادی که با انقلاب همراه شود نبودم. شرایط آن زمان و افکار و خصوصیات خودم در آن دوره را نیز در شعری طولانی آورده‌ام. از همان زمان درباره مسایل انقلاب فکر می‌کردم و اکنون نیز از جمله کارهایی که نسبت به انقلاب و کشور دارم، اندیشه در خصوص معماری انقلاب است. من بسیاری از دکترین‌هایی را که راجع به مسایل کلان کشور مطرح می‌شود قبول ندارم؛ چرا که هم شناخت طرّاحان آن نسبت به انقلاب ضعیف است و هم حضرت امام رحمه‌الله را آن‌گونه که باید نمی‌شناسند. بسیاری از آنان در متن انقلاب نبوده‌اند و چکیده انقلاب نیستند، بلکه چسبیده به آن هستند. برخی از طرح‌هایم را که قابل ارایه بوده، در بعضی از کتاب‌های خود آورده‌ام. بعضی از این کتاب‌ها چاپ شده و در دسترس است. «نظرگاه‌های سیاسی»، «انقلاب فرهنگی»، «انقلاب اسلامی؛ چالش‌ها و طرح‌ها»، «روش حضرات معصومین علیهم‌السلام و حرکت‌های انقلابی»، «چرایی و چگونگی انقلاب اسلامی» و «برگی از آسیب‌شناسی انقلاب اسلامی» از این دسته است و کتاب‌های «انقلاب اسلامی و جمهوری مسلمانان» و «آزادی در بند»، «زنجیره برابری و سلسله ستم‌گری»، «گذرها و گریزهای جامعه»، «راهبردهای کلان نظام اسلامی و کارنامه آن»، «تدبیرهای سیاسی» و «اقتصاد سالم، اقتصاد بیمار»، «حقوق نوبنیاد» (متن این کتاب بر روی پایگاه معرفت محبوبی در دو بخش فلسفه حقوق و حقوق اساسی آمده است) و نوشته‌های دیگری هنوز به چاپ نرسیده است. به مدت دو سال نیز «ولایت فقیه؛ مرزها و کاربردها» را که درس خارج فقه ما بوده بیان نموده‌ام که متن آن هنوز برای چاپ آماده نشده است.

به هر حال، کاری جز درس و پی‌گیری مسایل انقلاب برای من اهمیت نداشت. بعدها هم در انقلاب کارهای سمپاتیک نداشتم که ـ برای مثال ـ رساله و تحریر امام را پخش کنیم، بلکه کارهای زیربنایی و طراحی برای من مهم بود.

همانگونه که گفتم برای اولین بار که چهره مرحوم امام در من ظاهر شد، سال چهل و یک بود. من همیشه دنبال این بودم که کسی را بیابم و به او تمسک کنم. رساله حضرت امام رحمه‌الله را به‌طور کامل می‌دانستم و حتی آن را حفظ بودم و الان هم به رساله ایشان بیش از رساله خود تسلط دارم. به ایشان عشق می‌ورزیدم و برای من پدر بودند. در سال چهل و دو نسبت به امام خمینی رحمه‌الله حرف و حدیث و سخنان بسیاری بود و مخالفت‌های فراوانی با ایشان می‌شد. می‌گفتند: دست‌های خارجی و مانند آن در کار است. برای نمونه: در یک مدرسه علمی فردی بود که از مرحوم امام آشکارا بد می‌گفت. طلبه‌ها با او مباحثه می‌کردند و او سخن خود را تکرار می‌کرد و بر آن پافشاری داشت. من که به باشگاه می‌رفتم و بدن خوبی هم داشتم، گفتم قانع کردن او را به من بسپارید. چنان در گوش او زدم که بر روی زمین افتاد. اولین سیلی که در راه انقلاب به گوش کسی زدم، همین بود. بعد برای این کار مرا گرفتند. آن موقع رابطه علما با شهربانی خیلی خوب بود. در کلانتری یک اتاق را برای گرفتن اطلاعات به صورت فانتزی و دکور گذاشته بودند و کسی نمی‌دانست چیست و چگونه است. واسطه‌هایی از همان علما آمدند که می‌خواستند ما را بیرون بیاورند، اما رئیس شهربانی به آنان گفت: یک شب این‌جا بماند، برای او بهتر است. او به من گفت: چرا عالمی را زدی؟ گفتم: به سید اولاد پیغمبر و عالمی بزرگ بی‌حرمتی کرد و هر کس به سید بی‌احترامی کند، ولد زناست؛ برای همین من او را زدم. خلاصه، مرا آن شب در سلولی نگاه داشتند. واسطه‌ها برای من غذا آورده بودند اما رئیس شهربانی گفت: اگر شبی را گرسنه باشد، برایش بهتر است. او می‌خواست با این کارها به من محبت کند و مرا بترساند. آن شب برای من شیرین بود. فردی پاکستانی هم‌سلولی من بود و تا صبح از او واژه‌های اردو را می‌آموختم.

مطالب دیگر